من ایرانی و آثئیستم! با این مسئله کنار بیاین! چرا احترام به تنوع فرهنگی و جامعه ی چند صدایی همیشه باید به خفه کردن صدای من منجر شه؟! چرا من باید به عقاید شما در مورد امام نقی و تقی و فلان سنگ رو فلان گور و دستگیره ی طلای فلان حرم احترام بذارم اما شما هیچ الزامی به احترام گذاشتن به عقاید من ندارین؟ چرا من می تونم کشته بشم به خاطر ارتداد، ساب النبی و غیره و این بی احترامی به من و یا جامعه ی چند صدایی نیست اما اگه من بگم بالای چشم امام نقی یا تقی ابرو مشمول ساب النبی یا حکم ارتداد و اینا می شم و یا دوستان روشنفکرتر من رو «ناخودی» حساب می کنن؟! ما «سبز» ها همه مذهبی نیستیم آقای واحدی! شما هم پدر جنبش سبز نیستین! موقعی که ما لامذهب ها کتک می خوردیم، همه طرفداران خوب جنبش چند صدایی سبز بودیم، الان همون ناخودی هایی شدیم که تحملمون نمی کنن. من حتی این ترانه ی شاهین نجفی رو دوست ندارم و به نظرم بهترین کارش نیست اما این تیر خلاص رو به امید های من در مورد آینده ی دموکراسی (که اصلا بهش اعتقاد هم ندارم!) زد! دوستان من که «جای گرم» نشستم و دیگه خودی نیستم! و تکلیف خبرگزاری فارس و غیره هم که مشخصه! اما متاسفم برای این که تو جنبشی جونم رو کف دستم گذاشتم که وسعت نظر نماینده ی «رهبرانش» به زحمت به نوک دماغش می رسه!
***
می خوام از فرصت استفاده کنم و یه وبلاگ هم معرفی کنم: وبلاگ آرمین طبری. این وبلاگ عکسه و آرمین چند هفته است که کلا عکاسی رو شروع کرده. من یکی از کاراشو خیلی دوست دارم اما نمی ذارم که خودتون برین ببینین!!
***
این داستانیه که من چند سال پیش نوشتم اما می ذارمش باشد که ما هم به شاهین نجفی بپیوندیم!
یاور همیشه مؤمن
«رودابه! به نظرت چند وقته که اینجاییم؟ »
«نمی دونم، ازون بپرسین مگه همینو یادداشت نمی کنه؟»
زنی گوشش را به در چسبانده بود و در دفترچه ای به دقت چیزی یاددداشت می کرد:
«تیک تیک تیک… هیس… ساک…. تیک… یادداشت تیک… می کنم… یکی تیک… باید تیک… حسابِ … تیک … شو …تیک… داشته… تیک...»
«ولش کن دیوونه است، از کجا معلوم ساعت باشه؟»
مرد دیگری که مشغول ساییدن در با یک کلید بود، گفت:
«برای این که اگه بمب ساعتی بود تا حالا منفجر شده بود.»
رودابه گفت:
« از کجا معلوم؟ ما که نمی دونیم چند وقته این جاییم… پنجره هم که نیست که حتی حدس بزنیم.»
مرد اولی گفت:
« ولش کن، رودی. خون خودتو کثیف نکن.»
رودی شروع کرد به غرولند کردن:
« وای تو رو خدا ببین آقا بهروز، عاقبتمون شده عینهو عاقبت یزید، من تو خوونه قبلیم دست به سیاه و سفید نمی زدم همیشه نهار و شامم به جا بود حالا این جا باید به همین بخور و نمیری که معلوم نیست از کدوم جهنمی این جا گذاشتن بسازیم… معلومم نیست مونده ی چند روزه.»
« ولش کن خون خودتو کثیف نکن حالا که فعلنه داریم حال می کنیم.»
مرد دوم می گوید:
« احتمالا آلیاژه آهن و فولاده با یه چیزای دیگه چون خیلی محکمه…»
زن دیگر هم چنان کنار در نشسته است و به شمردن تیک تیک ها مشغول است.
«...بیا و ببین … یه خونه داشتیم با ۵ تا استخر حالا سنا و جکوزی به جای خودش . شوهرم پول پارو می کرد….بچمو از ۵ سالگی فرستادم خارج اون جا بزرگ شه…»
«تیک تیک تیک»
مرد دوم گفت: « ۲ و ۴و … نمی دونم اون چیه...»
« آدم باید استخوون دار باشه، به هر حال یه سری چیزا هست ککه آدم باید رعایت کنه یادمه یه بار با شوهر خدا بیامرزم گیو داشتیم می رفتیم بیرون...»
مرد دوم زیر لب حساب می کرد:
« ۶ به توان ۳ ...»
بهروز در بسته ی غذا ها در گوشه ی اتاق می گردد و یک بطری پیدا می کند:
«بیا رودی ببین چی پیدا کردم»
«نه آقا بهروز این کارا چیه، زن اصل و نسب دار که از این کارا نمی کنه»
بهروز شروع به توشیدن از بطری می کند.
مرد دوم می ایستد:
«این اتاق یه مکعب کامله یعنی ۶ متر عرض ۶ متر ارتفاع و ۶ متر طول داره. پس حجم اون می شه ۲۱۶ متر مکعب حالا حساب کن که از این ۲۱۶ متر مکعب ۲۰ درصد اکسیژنه که می شه ۴۳٫۲ این قدراکسیژن برای تقریبا یک ماهمون کافیه اما نمی دونم چرا اینقدر هوا تازه است. انگار یه جایی تهویه داره اما کجاست؟»
« تیک تیک تیک»
زن به کسی که تیک تیک می گوید اشاره می کند:
«این چرا اینقدر تیک تیک می کنه؟ اعصابمو خورد کرده….»
بهروز می گوید:
«چرا اعصابتو خورد کنه؟»
«گوش کن آهنگه خودش»
دست رودابه را می گسرد و با او دور اتاق می چرخد:
« یک تیک دو تیک سه تیک….حال می کنی؟»
« هه هه هه چه جالب می دونی شوهرمم هم همین طوری بود همیشه می گفت می خندید خیلی اهل رقص نبود اما وقتی می رقصید باید می دیدین ماشالا دویبرابر شما بود آدم حظ می کرد...»
مرد دوم حالا به گوشه ای از سقف خیره شده بود:
« این جا نباید تهویه باشه….چقدر پس سرم درد می نه….»
رودابه و بهروز گوشه ای از اتاق نشسته بودند و زمزمه می کردند و می نوشیدند.
« ….حالا هی به من می گن به خودت نمی رسی آدم چرا باید این کارا رو بکنه که چی جلب توجه کنه؟»
« کی گفته ؟! شما هم خیلی خوشگلی…»
« اه… مرسی …. البته الآن نبینیدم اولا خیلی بهتر بودم به هر حال سن و ساله دیگه… هر چند منم سنی ندارم...»
«تیک تیک تیک»
زن با عشوه گفت:
« می دونین این تیک تیک گفتنش اعصابمو خورد می کنه….آخه هنوزم نیست زدن تو سرم سرم درد می کنه…»
«ولش کن انگار دیوونه است طفلی انگاری منتظره »
« دیوونه است؟ از کجا معلوم همه زیر سر این نباشه؟»
مرد دوم ایستاد:
« به هر حال فهمیدن این ه الان چه وقتیه این طوری غیر ممکنه چون هممون بیهوش بودیم آدم وقتی که ضربه به سرش می خوره لااقل ده دقیقه قبل از ضربه رو یادش نمی آد می بینین این طوری ختما زمان از دست می ره.»
«خوب همینه دیگه احتمالا اون اصلا بیهوش نبوده.»
بهروز شروع به نوازش او کرد :
«راست می گه»
سه نفر به سمت زن رفتند:
« تیک تیک تیک»
« راست بگو»
« تیک تیک»
بهروز لگدی به او زد:
« راست بگو»
« تیک تیک»
مرد مشت زد:
« راست بگو»
«تیک تیک»
رودابه موهایش را کشید
« راست بگو»
« تیک تیک»
سه نفری شروم به کتک زدن کردند
« تیک………..تیک………….تیک...»
■
در ناگهان منفجر می شود زنی که کنار در نشسته است به کناری می افتد. بهروز و رودابه در گوشه ی اتاق به هم می چسبند. اتاق نورانی می شود و مرد نورانی ای در چهارچوب در ظاهر می شود زن شمردن تیک تیک ها را کنار می گذارد و می گوید:
« وای می دونستم…. می دونستم …. انگار نور منفجر شده!»
مرد نورانی با انگشت سبابه به مرد اشاره می کند و خطوطی در هوا می کشد. مرد دوم از محل خطوط در هوا تکه تکه می شود .و جیغ می کشد. رودابه از ترس روی زمین می افتد اما مرد نورانی او را با اشاره ی دست در هوا از موهایش آویزان می کند بعد با اشاره انگشت او را هم تکه تکه می کند. بهروز از ترس به گوشه ای فرار می کندمکرد او را هم تکه تکه می کند. زنی که تیک تیک ها را می شمرد روی زمین افتاده است مرد به طرف او بر می گردد و به او اشاره می کند زخم های او از بین می روند.مرد نورانی با اشاره ی دستش آتشی روشن می کند . به باقیمانده ی مرد و زن نگاهی می اندازد و لباس هاشان را محو می کند و گوشتشان را در قطعات کوچک می برد و آن ها را روی آتش کباب می کند. بعد شراب را میاورد و به زن امر می کند که بنشیند با هم مشغول خوردن کباب می شومند بطری مشروب را هم می آورند و آن را با کباب می خورند. مرد نورانی به زن نگاه می کند دستش را می گیرد و با هم دور اتاق می رقصند.